دوشنبه 28 آبان 1397 | Monday 19 November 2018

۵
برکت خدا بر ابراهیم و قومش

نسل ابراهیم قومی بزرگ شد.‏ در مصر،‏ خدا از یوسف محافظت کرد.‏
یَهُوَه آگاه بود کسی که برایش بسیار عزیز است می‌باید رنج کشیده،‏ قربانی شود چرا که در پیدایش ۳:‏۱۵ این موضوع را پیشگویی کرده بود.‏ بدین منظور،‏ نمونهٔ بارزی برای انسان‌ها آورد تا نشان دهد چه فداکاری بزرگی خواهد کرد.‏ بنابراین،‏ از ابراهیم خواست که پسر عزیزش،‏ اسحاق را قربانی کند.‏
ابراهیم ایمانی قوی داشت.‏ به همین دلیل مطیعانه حاضر شد که اسحاق را قربانی کند.‏ او اطمینان داشت که خدا قادر است اسحاق را رستاخیز دهد چرا که به او وعده داده بود نجات‌دهنده یا ذریّت از نسل اسحاق خواهد آمد.‏ اما فرشتهٔ خدا به موقع ابراهیم را از این کار بازداشت.‏ خدا،‏ uابراهیم را به دلیل رغبتی که برای قربانی کردن پسر عزیزش نشان داد تحسین کرد.‏ سپس وعده‌هایش را برای او تکرار نمود.‏
بعدها،‏ اسحاق صاحب دو پسر به نام‌های عیسو و یعقوب شد.‏ یعقوب برخلاف عیسو برای امور روحانی ارزش قائل بود،‏ به همین دلیل پاداش یافت.‏ خدا نام یعقوب را به اسرائیل تغییر داد و دوازده پسرش سران دوازده خاندان قوم اسرائیل شدند.‏ حال،‏ خانوادهٔ یعقوب چگونه به ملتی بزرگ تبدیل شد؟‏
یکی از دوازده پسر یعقوب یوسف بود.‏ برادران بزرگ یوسف به او حسادت کردند.‏ این موضوع یک سری وقایع را برای آن‌ها به وجود آورد.‏ در آغاز،‏ آن‌ها یوسف را به بردگی فروختند.‏ او به مصر برده شد و در آنجا مصیبت‌های زیادی را متحمّل گشت.‏ اما خدا آن جوان شجاع و وفادار را برکت داد.‏ خدا باعث شد تا فرعون فرمانروای مصر منصب بزرگی به او دهد.‏ سپس،‏ یعقوب به دلیل قحطی شدید برخی از پسرانش را برای خرید غلّه به مصر فرستاد که یوسف مسئول فروش آن بود!‏ یوسف بعد از آن که متوجه شد برادرانش توبه کرده‌اند،‏ آن‌ها را بخشید و به آن‌ها پیوست.‏ سپس ترتیبی داد تا تمام خانواده به مصر نقل مکان کنند.‏ بعد بهترین منطقهٔ مصر به آنان داده شد،‏ جایی که توانستند به ملتی بزرگ تبدیل شوند.‏ یوسف پی برد که خدا امور را طوری هدایت کرده است تا وعده‌هایش به تحقق رسند.‏

یعقوبِ سالخورده ایّام آخر عمر خود را در میان خانوادهٔ بزرگ خود در مصر سپری کرد.‏ او در بستر مرگ در بارهٔ نجات‌دهنده یا ذریّت که پادشاه قدرتمندی خواهد بود پیشگویی کرد و گفت که این نجات‌دهنده از نسل پسرش یهودا خواهد آمد.‏ یوسف نیز قبل از مرگش پیشگویی کرد که خدا روزی نسل یعقوب را از مصر بیرون خواهد آورد.‏
‏—‏بر اساس پیدایش باب‌های ۲۰ تا ۵۰‏؛‏ عبرانیان ۱۱:‏۱۷-‏۲۲‏.‏
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
* خدا به ابراهیم چه دستوری داد و با این کار چه موضوعی را برای انسان‌ها روشن ساخت؟‏
* یوسف چگونه از مصر سر درآورد و نتیجهٔ آن چه بود؟‏
* یعقوب قبل از مرگش چه موضوعی را پیشگویی کرد؟‏
https://www.jw.org/fa

فصل ۴
عهد خدا با ابراهیم


ایمان،‏ ابراهیم را برانگیخت تا از یَهُوَه خدا اطاعت کند؛‏ خدا نیز قول داد که او را برکت داده،‏ از او نسلی بزرگ به وجود آورد.‏
حدود ۳۵۰ سال از طوفان نوح گذشت.‏ ابراهیم در شهری پررونق به نام اور در منطقهٔ عراق کنونی زندگی می‌کرد.‏ ابراهیم ایمانی قوی داشت و ایمانش به آزمایش گذاشته شد.‏
یَهُوَه خدا به ابراهیم گفت زادگاه خود را ترک کن و به سرزمین غریبی که به تو نشان دهم نقل مکان نما.‏ ابراهیم بدون درنگ اطاعت کرد و بعد برایش مشخص شد که آن سرزمین کنعان است.‏ او همسرش سارا،‏ برادرزاده‌اش لوط و خادمانش را با خود برد و پس از سفری طولانی به سرزمین کنعان رسید و در آنجا چادرنشین شد.‏ یَهُوَه با ابراهیم عهدی بست و قول داد که از او ملتی بزرگ به وجود آوَرَد و از طریق او همهٔ قوم‌های زمین برکت یابند.‏ همچنین قول داد که نوادگانش سرزمین کنعان را تصاحب کنند.‏
کار ابراهیم و لوط رونق یافت به طوری که بر تعداد گله‌هایشان بسیار افزوده شد.‏ ابراهیم با ازخودگذشتگی به لوط اجازه داد هر منطقه‌ای را که دوست دارد برای گلّه‌های خود انتخاب کند.‏ لوط نیز سرزمینی حاصلخیز و پرثمر را در ناحیهٔ رود اردن انتخاب کرد و در نزدیکی شهر سُدُوم مقیم گشت.‏ اما مردمان شهر سُدُوم زندگی‌ای غیراخلاقی داشتند و گناهان بزرگی مرتکب می‌شدند.‏
بعدها یَهُوَه به ابراهیم اطمینان داد که تعداد نوادگانش همچون تعداد ستارگان آسمان بی‌شمار خواهد شد.‏ ابراهیم ایمان داشت که خدا به وعده‌اش عمل می‌کند.‏ اما همسر محبوب او سارا همچنان نازا بود.‏ بعدها،‏ وقتی ابراهیم ۹۹ سال داشت و سارا در ۹۰ سالگی بود خدا به او گفت که سارا پسری به دنیا خواهد آورد و مطابق وعدهٔ خدا،‏ سارا اسحاق را به دنیا آورد.‏ ابراهیم فرزندان دیگری نیز داشت اما نجات‌دهندهٔ موعود قرار بود از نسل اسحاق بیاید.‏
در این مابین،‏ لوط و خانواده‌اش در شهر سُدُوم ساکن شده بودند.‏ لوط عادل همانند مردمان شهر نشد و به اَعمال غیراخلاقی دست نزد.‏ وقتی یَهُوَه تصمیم گرفت که حکم داوری خود را در رابطه با شهر سُدُوم به اجرا بگذارد،‏ دو فرشته فرستاد تا لوط را از نابودی آن محل آگاه سازند.‏ فرشتگان،‏ لوط و خانواده‌اش را وادار کردند تا از شهر سُدُوم فرار کنند و به عقب نیز نگاه نکنند.‏ سپس خدا بارانی از آتش و گوگرد بر شهر سُدُوم و شهر شریر دیگری نزدیک آن به نام غَمورَه فرستاد و تمام ساکنین آن دو شهر را نابود کرد.‏ لوط و دو دخترش نجات یافتند.‏ اما زن لوط احتمالاً به فکر زندگی مرفهی بود که داشت از دست می‌داد.‏ به همین دلیل،‏ به عقب نگاه کرد و نافرمانی او منجر به مرگش شد.‏
‏—‏بر اساس پیدایش ۱۱:‏۱۰ تا ۱۹:‏۳۸‏.‏
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
* چرا ابراهیم به کنعان نقل مکان کرد؟‏
* یَهُوَه چه عهدی با ابراهیم بست؟‏
* چرا یَهُوَه شهرهای سُدُوم و غَمورَه را نابود کرد؟‏
خدای عهدها
عهد در دورانی که کتاب مقدّس نگاشته می‌شد نوعی قسم بود که همچون پیمان یا قراردادی رسمی اعتبار داشت.‏ یَهُوَه بر اساس یک سری عهد مقصودش را به تدریج آشکار ساخت،‏ یعنی به تحقق رساندن مقصودش از طریق نجات‌دهنده‌ای که وعده‌اش را در باغ عدن داده بود.‏ عهدی که خدا با ابراهیم بست نشان داد که نجات‌دهنده از نسل ابراهیم خواهد بود.‏ بعدها،‏ عهدهای خدا با اشخاصی دیگر هویت نجات‌دهنده را به تدریج روشن ساختند.‏
https://www.jw.org/fa

۳
نجات بشر از توفان نوح

خدا دنیایی شریر را از بین برد،‏ اما نوح و خانواده‌اش را نجات داد.‏
گناه و شرارت با افزایش تعداد انسان‌ها به سرعت در زمین گسترش یافت.‏ در آن زمان تنها کسی که خدا را می‌پرستید خَنوخ بود.‏ او هشدار می‌داد که خدا روزی خدانشناسان را نابود خواهد کرد.‏ با این حال،‏ شرارت همچنان حاکم بود و روزبه‌روز بر آن افزوده می‌شد.‏ بعضی از فرشتگان نیز از یَهُوَه خدا سرپیچی کردند و جایگاه الٰهی خود را ترک کرده،‏ از آسمان به زمین آمدند.‏ آنان از روی خودخواهی به شکل انسان درآمدند تا بتوانند با دختران آدمی وصلت کنند.‏ از این پیوند غیرطبیعی فرزندانی دورگه به وجود آمد که به نِفیلیم معروف شدند.‏ آنان غول بودند و به ظلم و خون‌ریزی زمین افزودند.‏ خدا از این وضعیت عمیقاً ناراحت شد چرا که مخلوقات زمینی‌اش رو به نابودی بودند.‏
پس از مرگ خَنوخ،‏ تنها مرد درستکار در دنیای شریر آن زمان نوح بود.‏ نوح و خانواده‌اش آنچه در نظر خدا درست بود انجام می‌دادند.‏ خدا تصمیم گرفت که آن مردم شریر را نابود سازد اما نوح و حیوانات را نجات دهد.‏ بنابراین،‏ خدا به نوح گفت کشتی‌ای بزرگ و مستطیل شکل بسازد تا خانواده‌اش و انواع گوناگون حیوانات در آن جای بگیرند و از طوفان عالمگیر نجات یابند.‏ نوح از خدا اطاعت کرد و در طی ده‌ها سالی که کشتی را می‌ساخت «واعظِ عدالت» هم بود.‏ (‏۲پِطْرُس ۲:‏۵‏)‏ او به مردم در بارهٔ طوفان هشدار داد اما به او اعتنایی نکردند.‏ سرانجام زمان آن رسید که نوح،‏ خانواده‌اش و حیوانات داخل کشتی شوند.‏ بعد خدا درِ کشتی را بست و باران شروع به باریدن کرد.‏
باران با شدّت بسیار چهل شبانه‌روز بارید تا آن که تمام سطح زمین را آب فرا گرفت و شریران را نابود کرد.‏ ماه‌ها بعد،‏ با فرو کشیدن آب‌ها کشتی بر کوهی نشست.‏ یک سال طول کشید تا نوح،‏ خانواده‌اش و حیوانات بتوانند پا به خشکی بگذارند.‏ نوح برای شکرگزاری قربانی‌هایی به خدا تقدیم کرد.‏ سپس،‏ خدا به نوح و خانواده‌اش قول داد که موجودات روی زمین را دیگر با طوفان نابود نخواهد ساخت.‏ یَهُوَه برای تضمین حرف خود رنگین‌کمان را در آسمان قرار داد.‏
پس از طوفان،‏ خدا به انسان‌ها چند قانون جدید داد.‏ او اجازه داد تا گوشت حیوانات را بخورند،‏ ولی خوردن خون را قدغن کرد.‏ همچنین به نسل نوح فرمان داد که در سراسر زمین پخش شوند.‏ اما برخی از آنان سرپیچی کردند.‏ انسان‌ها تحت رهبری نِمرُود شروع به ساختن برجی بزرگ در شهر بابل کردند.‏ هدف آنان این بود که برخلاف فرمان خدا در یک نقطهٔ زمین جمع شوند.‏ اما خدا با ایجاد اختلال در زبان،‏ نقشهٔ آن‌ها را به هم زد،‏ به طوری که دیگر زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند.‏ از آن زمان،‏ مردم به زبان‌های مختلف شروع به صحبت کردند.‏ در نتیجه ساختن برج را نیمه‌کاره رها کرده،‏ در زمین پخش شدند.‏
‏—‏بر اساس باب‌های ۶ تا ۱۱ کتاب پیدایش‏؛‏ یهودا ۱۴،‏ ۱۵‏.‏
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
* شرارت چگونه در زمین گسترش یافت؟‏
* نوح چگونه ثابت کرد که مردی باایمان است؟‏
* بعد از طوفان،‏ خدا خوردن چه چیزی را منع کرد؟‏
راه رفتن با خدا
اکثر نوادگان آدم و حوّا حکمرانی یَهُوَه را رد کردند.‏ اما انسان‌های باایمانی نیز وجود داشتند که خدا را به عنوان حاکم خود پذیرفتند.‏ اوّلین آن‌ها هابیل،‏ پسر آدم و حوّا بود.‏ بعد از او کتاب مقدّس در مورد خَنوخ و نوح می‌گوید که با خدا راه می‌رفتند،‏ یعنی آنچه مورد رضای یَهُوَه بود انجام می‌دادند.‏ (‏پیدایش ۵:‏۲۲؛‏ ۶:‏۹‏)‏ بسیاری از گزارشات کتاب مقدّس در بارهٔ مردان و زنانی است که مانند هابیل،‏ خَنوخ و نوح خدا را به عنوان حکمران خود پذیرفتند.‏
https://www.jw.org/fa

فصل ۲
فردوس از دست‌رفته!‏

آدم و حوّا تحت تأثیر فرشته‌ای سرکش حاکمیت خدا را رد کردند.‏ در نتیجه گناه و مرگ داخل جهان گردید.‏
خدا،‏ مدت‌ها قبل از آفرینش انسان مخلوقات روحی یعنی فرشتگان را آفرید.‏ در باغ عدن،‏ فرشته‌ای یاغی که به شیطان ابلیس معروف شد با فریب،‏ حوّا را وسوسه کرد تا از میوهٔ درخت ممنوعه بخورد.‏
شیطان با استفاده از ماری ادعا کرد که خدا چیزی نیکو از حوّا و شوهرش دریغ می‌کند.‏ او به حوّا گفت که اگر از میوهٔ درخت ممنوعه بخورند نخواهند مرد.‏ شیطان تهمت زد که خدا به انسان‌ها دروغ می‌گوید.‏ ابلیس طوری موضوع را مطرح کرد که گویی نتیجهٔ نافرمانی از خدا رسیدن به دانش و آزادی است.‏ اما همهٔ سخنانش دروغ بود.‏ آن اوّلین دروغی بود که در تاریخ بشر بیان شد.‏ در واقع شیطان گفت که خدا حق حکومت بر انسان‌ها را ندارد،‏ حکمرانی‌اش عادلانه نیست و نفع تابعینش را خواهان نمی‌باشد.‏
حوّا دروغ شیطان را باور کرد و آرزوی خوردن آن میوه را در دلش پروراند.‏ به همین دلیل،‏ از آن میوه خورد و به آدم داده،‏ او نیز خورد.‏ آن‌ها بدین شکل گناهکار شدند.‏ این عملِ به ظاهر بی‌اهمیت،‏ سرکشی آنان را نشان داد.‏ آدم و حوّا با شکستن قانون الٰهی حکومت آفریدگار را رد کردند؛‏ آفریدگاری که آن‌ها را کامل آفریده و همه چیز را به آن‌ها عطا کرده بود.‏
ذریّت «سر تو را خواهد کوبید و تو پاشنهٔ وی را خواهی کوبید.‏» —‏ پیدایش ۳:‏۱۵
خدا سرکشان را به دلیل عملشان داوری کرد.‏ سپس آمدن ذریّت یا نجات‌دهنده‌ای را پیشگویی کرد که شیطان را نابود خواهد ساخت.‏ خدا همچنین با به‌تعویق‌انداختن حکم مرگ آدم و حوّا به نسل متولّدنشدهٔ آن‌ها ترحّم کرد.‏ او با این پیشگویی به نسل آدم و حوّا امید داد که این نجات‌دهنده عواقب سرکشی در باغ عدن را خنثی خواهد ساخت.‏ به مرور زمان که کتاب مقدّس نگاشته شد مشخص گشت که این نجات‌دهنده چه کسی است و چگونه مقصود خدا را به تحقق می‌رساند.‏
خدا آدم و حوّا را از باغ فردوس بیرون کرد.‏ آنان خارج از این باغ برای ادامهٔ حیات خود باید با رنج و سختی بر زمین کشت و کار می‌کردند.‏ در آن موقع بود که حوّا باردار شد و اوّلین فرزند خود،‏ قائن را به دنیا آورد.‏ آن‌ها دختران و پسران دیگری نیز آوردند.‏ برای مثال،‏ هابیل و همچنین شِیث که جدّ نوح بود.‏
‏—‏بر اساس باب‌های ۳ تا ۵ پیدایش‏؛‏ مکاشفه ۱۲:‏۹
https://www.jw.org/fa


عطای باغ فردوس به بشر

خدا در ابتدا عالَم هستی و سپس حیات را بر زمین آفرید؛‏ او مرد و زن را کامل خلق کرد،‏ آن‌ها را در باغی زیبا قرار و به آن‌ها فرامینی داد.‏

کتاب مقدّس با این جملهٔ بسیار معروف آغاز می‌شود:‏ «در ابتدا،‏ خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید.‏» (‏پیدایش ۱:‏۱‏)‏ این جملهٔ ساده و در عین حال زیبا مهم‌ترین شخصیت کتاب مقدّس یعنی یَهُوَه،‏ خدای متعال را به خواننده معرفی می‌کند.‏ این اوّلین آیه روشن می‌سازد که خدا آفرینندهٔ عالَم هستی است،‏ منجمله سیّاره‌ای که بر آن زندگی می‌کنیم.‏ آیات بعدی توضیح می‌دهند که خدا سیّارهٔ زمین را در طی یک سری دوره‌های طولانی برای زندگی آماده ساخت.‏ هر یک از این دوره‌ها به طور سمبولیک روز خوانده شده است.‏ در این مدت خدا طبیعت شگفت‌انگیز را بر روی زمین به وجود آورد.‏
بی‌نظیرترین خلقت خدا بر زمین انسان بود،‏ زیرا خدا بشر را به صورت خود آفرید،‏ یعنی خصوصیات الٰهی مانند محبت و حکمت را به آن‌ها داد.‏ خدا مرد را از خاک زمین بسرشت و او را آدم نامید.‏ سپس او را در فردوس که باغ عدن نامیده شد قرار داد.‏ در آن باغ انواع درختان زیبا و پر میوه یافت می‌شد.‏
خدا صلاح دانست که آدم همسری داشته باشد.‏ پس با استفاده از یکی از دنده‌های آدم زنی آفرید و او را نزد آدم آورد که بعدها حوّا نامیده شد.‏ وقتی آدم زن را دید از خوشحالی شعری سرود:‏ «همانا این است استخوانی از استخوان‌هایم و گوشتی از گوشتم.‏» سپس خدا گفت:‏ «از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک کرده،‏ با زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند بود.‏» —‏ پیدایش ۲:‏۲۲-‏۲۴؛‏ ۳:‏۲۰‏.‏
خدا به آدم و حوّا دو فرمان داد.‏ فرمان اوّل این بود که باغ عدن را گسترش دهند،‏ از زمین نگهداری کنند و به تدریج آن را از نسل خود پر سازند.‏ فرمان دوّم این بود که در آن باغ پر از درخت میوه از میوهٔ یک درخت به خصوص یعنی «درخت معرفت نیک و بد» نخورند.‏ (‏پیدایش ۲:‏۱۷‏)‏ اگر سرپیچی می‌کردند می‌مردند.‏ در واقع،‏ آدم و حوّا با عمل به این فرامین می‌توانستند نشان دهند که خدا را به عنوان حاکم خود پذیرفته‌اند.‏ به علاوه،‏ اطاعت آن‌ها از خدا محبت و شکرگزاری‌شان را نشان می‌داد.‏ آن‌ها چون بی‌نقص آفریده شده بودند،‏ می‌توانستند به این فرامین عمل کنند.‏ در این رابطه کتاب مقدّس می‌گوید:‏ «خدا هر چه ساخته بود،‏ دید و همانا بسیار نیکو بود.‏» —‏ پیدایش ۱:‏۳۱‏.‏
‏—‏ بر اساس باب‌های ۱ و ۲ کتاب پیدایش‏.‏
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
* اوّلین دروغ چه بود و چه کسی آن را بیان کرد؟‏
* آدم و حوّا چگونه باغ فردوس را از دست دادند؟‏
* هنگام داوری سرکشان،‏ خدا چه امیدی به نسل آدم و حوّا داد؟‏
ناکاملیت و مرگ
خدا آدم و حوّا را کامل آفرید به طوری که می‌توانستند تا ابد در باغ فردوس زندگی کنند.‏ اما با سرپیچی از فرمان خدا گناه کردند.‏ در نتیجه ناکامل شدند و رابطه‌شان با منشأ حیات،‏ یَهُوَه خدا قطع شد.‏ از آن پس،‏ آدم و حوّا و نسل ناکاملشان قادر نبودند از گناه و نهایتاً مرگ رهایی یابند.‏ —‏ رومیان ۵:‏۱۲‏.‏
https://www.jw.org/fa

قبل از آن که  را بخوانید بهتر است کمی با محتوی آن آشنا شوید.‏ کتاب مقدّس مجموعه‌ای از ۶۶ کتاب است که با کتاب پیدایش آغاز و با کتاب مکاشفه به پایان می‌رسد.‏
شاید بپرسید پدیدآورندهٔ این کتاب کیست؟‏ کتاب مقدّس به دست ۴۰ نفر و تقریباً در طی ۱۶۰۰ سال نگارش شده است.‏ اما هیچ کدام از آن‌ها ادعا نکردند که پدیدآورندهٔ این کتاب هستند.‏ یکی از نگارندگان آن چنین نوشت:‏ «تمامی کتب از الهام خداست.‏» (‏۲تیموتاؤس ۳:‏۱۶‏)‏ نگارنده‌ای دیگر نوشت:‏ ‹روح یَهُوَه به وسیلهٔ من متکلّم شد و کلام او بر زبانم جاری گردید.‏› (‏۲سموئیل ۲۳:‏۲‏)‏ بنابراین،‏ نگارندگان کتاب مقدّس با زبان خود اذعان کردند که یَهُوَه خدا،‏ حاکم مطلق عالَم،‏ پدیدآورندهٔ کتاب مقدّس است.‏ خدا از طریق این نگارندگان آشکار ساخت که می‌خواهد انسان‌ها او را بشناسند و به او نزدیک شوند.‏
برای درک بیشتر کتاب مقدّس لازم است به این نکتهٔ مهم نیز توجه کرد:‏ کل کتاب مقدّس یک موضوع را دنبال می‌کند،‏ یعنی این که خدا در آسمان پادشاه است و حق دارد بر بشر حکومت کند.‏ با خواندن این بروشور پی خواهید برد که این موضوع چگونه در کل کتاب مقدّس،‏ از کتاب پیدایش تا کتاب مکاشفه دنبال شده است.‏
با در نظر گرفتن این اطلاعات می‌توانید این موضوع را در پرخواننده‌ترین کتاب جهان یعنی کتاب مقدّس پیگیر شوید.‏
اطلاعات مفید در بارهٔ کتاب مقدّس
* در طی ۱۶۱۰ سال نگاشته شده است؛‏ از ۱۵۱۳ ق.‏م.‏ تا ۹۸ م.‏  *
* ۳۹ کتاب اوّل به نوشته‌های مقدّس عبرانی یا «عهد عتیق» شناخته شده است؛‏ قسمت اعظم آن به زبان عبری و بخشی به زبان آرامی نگاشته شده است.‏
* ۲۷ کتاب آخر به نوشته‌های مقدّس یونانی یا «عهد جدید» شناخته شده است که کل آن به زبان یونانی نگاشته شده است.‏
* کتاب مقدّس به باب‌ها و آیات تقسیم‌بندی شده است.‏ برای مثال،‏ متّیٰ ۶:‏۹،‏ ۱۰ به کتاب متّیٰ باب ۶ و آیه‌های ۹ و ۱۰ ارجاع می‌دهد.‏

نام الٰهی
آیات کتاب مقدّس،‏ خدا را با عنوان‌های مختلفی همچون آفریدگار و خدای متعال معرفی می‌کند.‏ برخی از آن عنوان‌ها خصوصیات خدا را برجسته می‌سازند؛‏ خصوصیاتی همچون قدّوسیت،‏ قدرت،‏ عدالت،‏ حکمت و محبتش.‏ با این حال،‏ خدا نامی مخصوص برای خود برگزیده است که یَهُوَه می‌باشد‏.‏ این نام الٰهی در زبان اصلی کتاب مقدّس تقریباً ۷۰۰۰ مرتبه نوشته شده است که اوّلین بار در پیدایش ۲:‏۴ آمده است.‏ معنای لغت‌به‌لغت نام یَهُوَه این است:‏ «سبب شدن می‌گردد،‏» به این مفهوم که خود را با هر وضعیتی تطبیق می‌دهد تا مقاصدش را به تحقق رساند.‏ این موضوع تضمینی است بر این که خدا به تمام وعده‌هایی که داده است عمل می‌کند.‏
نقل از https://www.jw.org/fa

جويس ماير واعظي غير قابل  انتظار

در کودکی مورد تجاوز پدرش قرار گرفت. وقتی به ۱۸ سالگی رسید خانه پدری را ترک کرد و با مردی دزد و میخواره پیمان زناشویی بست. در ۲۳ سالگی طلاق گرفت و تبدیل شد به مادری تنها، ورشکسته و بدونِ هویت. یک سال نگذشته بود که مجدداً ازدواج کرد و همه چیز را در مورد زندگی‌‌ خود با شوهر جدیدیش "دیوید مایر" در میان گذاشت ولی در بیان آنها صداقت نداشت. شخصیتی بود بسیار لجباز، یکدنده و بدخُلق. اما از آن ماجراهای نه چندان خوشایند حدود ۲۰ سال گذشته است و امروز میلیونها نفر به موعظه‌‌های این زن گوش می‌‌دهند. محبوبیتی که روز به روز بیشتر می‌‌شود و مخصوصاً ایرانیان علاقۀ خاصی به شنیدن موعظه‌‌های او دارند.

باید گفت که "جویس مایر" واعظی است غیرقابل انتظار. زندگی او تأییدی است بر این حقیقت که خدا ضعیفان و حقیران و آنانی را که در جامعۀ خود منفورند انتخاب می‌‌کند و آنها را سرافراز می‌‌کند. موفقیت جویس مایر بر سه پایه قرار دارد:

وفاداری نسبت به خواندگی خود، حمایت شوهرش از او، و طرز تعلیم او از کلام خدا که بسیار عملی و صادقانه است.

 
دعوتی از جانب خدا: به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد

جویس مایر در ۹ سالگی قلب خود را به عیسای مسیح سپرد. خانواده‌‌اش هرگز به کلیسا نمی‌‌رفتند. ولی دختر و پسرعموهایش در جلسات کلیسای محلی شرکت می‌‌کردند و وقتی جویس یکبار در روز یکشنبه با آنان به کلیسا رفت از شادی سر از پا نمی‌‌شناخت. اما زمان زیادی از ورودش به کلیسا سپری نشده بود که در خود احساس گناه و ناپاکی کرد. سوء‌‌استفاده جنسی از طرف پدرش بر روی او فشار می‌‌آورد. هیچ امیدی نداشت که بتواند به خدا نزدیک شود. با این وجود در یکی از جلسات با اینکه شبان کلیسا دعوتی از جماعت نکرد، دست پسر و دختر عموهایش را گرفت و گفت: «بیایید بچه‌‌ها، برویم تا نجات بیابیم.» آنها نزد شبان کلیسا رفتند و شبان نیز برای آنان دعا کرد تا نجات الاهی را دریافت کنند. جویس مایر امروز نیز به قدرت پاک‌‌کنندۀ خدا در آن روز شهادت می‌‌دهد. اما در ابتدا ایمانش چندان رشد قابل‌‌توجهی نداشت و مطمئناً هیچ دعوتی نیز از جانب خدا نبود.

وقتی به خانه‌‌اش در سنت‌‌لوئیس میسوری بازگشت نور ایمانی که در او دیده می‌‌شد با ملاقات پدرش به تاریکی گرایید. این تاریکی تا به سن نوجوانی بر زندگی‌‌اش حاکم بود. به محض اینکه به ۱۸ سالگی رسید خانه را ترک کرد و پس از چند ماه با اولین مردی که به او علاقه نشان داد ازدواج نمود. همسرش دزد بود و وقتی جویس در یک بخش حسابداری شرکتی کار پیدا کرد او را مجبور نمود تا چکی تقلبی برایش جعل کند. همچنین او خودش نیز از محل کارهایش چیزهایی می‌‌دزدید و در نتیجه شریک جرم شوهرش محسوب می‌‌شد. همسر او همچنین به زنان دیگر نیز چشم داشت و زمانی که جویس به او گفت حامله است آن را بهانه قرار داد تا بتواند او را ترک کند و با زن دیگری زندگی نماید. جویس طلاق گرفت و برای فراموشی این شکست تلخ خانوادگی به سیگار و مواد مخدرهای خفیف پناه آورد. در ارتباطاتش نیز حد و مرزی نمی‌‌شناخت و با هر مردی رابطه برقرار می‌‌کرد. ناامیدی مطلق بر او حاکم بود و به‌‌نظر می‌‌رسید نور ایمانی که چندی پیش در زندگی‌‌اش پدیدار شده بود در حال خاموشی کامل بود.

ولی این اتفاق ناگوار هیچ‌‌گاه نیفتاد. یک سال بعد جویس با یک شخص ایماندار به نام "دیوید مایر" ازدواج کرد و با وجود لطمه‌‌هایی که از سواستفاده پدرش و شوهر سابقش در او بوجود آمده بود، کورسویی از ایمان در قلبش شروع به تابیدن کرد. جویس هر هفته با همسرش در جلسات کلیسای لوتری در سنت‌‌لوئیس شرکت می‌‌کرد و زمانی که کودکان اضافه شدند به‌‌نظر می‌‌رسید که خانواده مایر جزو خانواده‌‌های بسیار معمولی مسیحی آمریکا هستند. هنوز در زندگی او نشانه‌‌ای از آن دعوت الهی برای آینده‌‌اش به‌‌عنوان معلم کتاب‌‌مقدس به‌‌چشم نمی‌‌خورد. این دعوت هنوز اعلام نشده بود.

خواندگی و دعوت خدا در سال ۱۹۷۶ دریافت شد. جویس در حال رانندگی از آرایشگاه به سمت خانه‌‌اش بود که در دعا فریادکشید: «خدایا، باید چیز بیشتری باشد. باید چیزی باشد که من از کمبود آن رنج می‌‌برم، زیرا در کلامت می‌‌خوانم که مردم در ایمان به تو باید در پیروزی زندگی‌‌کنند و من مطمئناً از این پیروزی برخوردار نیستم.» بسیار شوکه شد و برایش غیرقابل باور بود که خدا در همان لحظه به او پاسخ داد: «جویس، من در حال تعلیم دادن صبر و شکیبایی به تو هستم.» لحظاتی بعد از این کلام روح‌‌القدس او را در بر گرفت. خودش واقعه را اینگونه توصیف می‌‌کند: «گویی شخصی وجودم را باز کرد و عصارۀ محبت را در من فروریخت.» زمان زیادی پس از این واقعه نبود که او دعوت خدا را به‌‌عنوان معلم کتاب‌‌مقدس دریافت نمود. تجربه او با روح‌‌القدس باعث شد که برای مطالعه و تحصیل کتاب‌‌مقدس از غیرت تازه‌‌ای برخوردار شود. او ایمان داشت که روح‌‌القدس معلم شخصی اوست و باور داشت که خوانده شده تا آنچه را که یادگرفته با دیگران در میان بگذارد. در واقع او هیچ شکی در دل نداشت که خدا این کلمات را به او گفته است: «تو به همه جا خواهی رفت و کلام مرا تعلیم خواهی داد.»

جویس مایر بیش از ۳۵ سال نسبت به این دعوت آسمانی امین و وفادار ماند. با اینکه او هنوز تا یک خدمت بین‌‌المللی تمام وقت  فاصله زیادی داشت ولی ایمان داشت که خدا برایش خدمت بزرگی در آینده در نظر گرفته است. او ابتدا با تعلیم در یک گروه خانگی در منزل خودش شروع کرد که شامل ۲۵ نفر ایماندار از کلیسای لوتری‌‌ بود. همچنین  صبح زود جلسه‌‌ای برای همکارانش در رستوران میس هولینگز  در مرکز شهر برپا کرد. با اینکه مردم از تعالیمش لذت می‌‌بردند ولی هنوز هیچ باری در قلب خود برای بسط و توسعۀ خدمت مختصر خود نداشت. در واقع هر چه زمان می‌‌گذشت راه برای ادامه خدمت مشکل‌‌تر نیز می‌‌شد. ابتدا بین خودش و کلیسای محلی مشکلاتی بروز کرد. در کلیسای لوتری ادارۀ جلسات تعلیمی توسط یک زن معمول نبود و پس از مدتی شبان کلیسا از جویس خواهش کرد که جلسات تعلیمی را متوقف کند. جویس موافق نبود و سرانجام به همراه همسرش دیوید اطاعت از چنین قوانین کلیسایی را رد کردند. ابتدا هر دو را از مسئولیت‌‌هایی که در کلیسا داشتند محروم کردند و از آنها خواسته شد که کلیسا را ترک کنند.

کلیسای بعدی یک کلیسای کاریزماتیک بود و شبانی داشت که او نیز چندان اعتقادی به تعلیم زنان در کلیسا نداشت. با این وجود جویس و دیوید آرامشی در خود احساس نمی‌‌کردند که کلیسا را ترک کنند. آنان تصمیم گرفتند در کلیسا بمانند تا جایی که کلیسا به خاطر نبودن مراجعه کننده در خطر تعطیل شدن قرار گرفت. مشکلات مالی نیز از مسائل دیگری بود که خانواده مایر با آن دست و پنجه نرم می‌‌کردند. پس از شروع کلاسهایی که در آن جویس به تعلیم کلام خدا مشغول بود، او احساس نمود که خدا می‌‌خواهد کار خود را در رستوران ترک گوید تا بتواند با تمرکز بیشتری به کار تعلیم کلام مشغول باشد. زندگی هزینه زیادی داشت و او فکر می‌‌کرد که باید تدارک خدا بیشتر از احتیاجات او باشد، ولی عملاً اینطور نبود. مهمترین مشکل در این مورد به خود جویس مربوط می‌‌شد. غیرقابل انتظار نبود که هنوز در شخصیت جویس مسائلی از گذشته وجود داشت. خشم زیاد، تمایل به انتقاد از دیگران و نه از خودش، و خصوصیت کمال‌‌گرایانه همچنان بخشی از شخصیت او بود. روزهای سختی بود و جویس با کم کردن هزینه‌‌ها و صرفه‌‌جویی شدید زندگی را ادامه می‌‌داد. ولی همچنان به خداوند وفادار بود. او هیچگاه قدمی بر خلاف دعوت الاهی خود برنداشت.

خانوادۀ مایر در سال ۱۹۸۲ به کلیسای دیگری رفتند و در این کلیسای جدید بود که خدمت او به سطح جدیدی ارتقا یافت. پس از چند هفته جویس موافقت نمود که آموزش کتاب‌‌مقدس را شروع کند. بار اول حدود ۱۵۰ نفر در کلاس او حضور یافتند. بزودی بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفر از زنان به جلساتی که سه بار در هفته برای آنان ترتیب داده بود جذب شدند. وقتی که او را به‌‌عنوان کمک‌‌شبان منصوب کردند نقطه عطفی در خدمت او شروع شده بود. یک سال بعد به رادیو رفت و موعظه‌‌هایش در ۶ ایستگاه رادیویی از شیکاگو تا کانزاس‌‌سیتی پخش می‌‌شد. او همیشه از اینکه کلیسایش او را کاملاً حمایت نموده بود احساس قدردانی می‌‌کرد و مخصوصاً از شبان کلیسایش "ریک شلتون" که بسیار به او کمک می‌‌کرد. ولی در سال ۱۹۸۵ بر این ایمان بود که اراده خدا بر این است که خدمت مستقل خود را شروع کند. و این خدمت به نام "حیات در کلام" (LifeinTheWord) مشهور شد.

این خدمت جدید با چالش‌‌های جدیدی روبرو بود. آنان از لحاظ مالی همچنان در فشار بودند. جویس برای خدمتش از اتومبیل فرسوده‌‌ای استفاده می‌‌کرد که لاستیک‌‌هایش کاملاً ساییده شده بود. خانوادۀ مایر قادر نبودند به مکان‌‌هایی که که از خانه‌‌شان زیاد دور بود مسافرت کنند زیرا نمی‌‌توانستند هزینه مسافرخانه را بپردازند. حتی هدایای جمع شده در جلسات نیز کفاف خرید یک وعده خوراک را نمی‌‌داد. البته تعداد شرکت‌‌کنندگان هم چندان قابل ملاحظه نبود. در طول چند سال تعداد جماعت بین ۵۰ تا ۷۰ نفر در نوسان بود. چالش دیگر موضوع سرطان بود. جویس در بحبوحۀ خدمت خود ناگهان متوجه شد که دارای سرطان رو به رشدی در ناحیه سینه است که از سال ۱۹۸۹ شروع شده و باید به‌‌زودی تحت عمل جراحی قرار گیرد. نه پولی بود و نه جماعت کلیسایی و اینک سرطان هم بر این مشکلات اضافه شده بود. ممکن است عده‌‌ای با این چالش‌‌ها تسلیم شوند و از خدمت کنار روند ولی جویس مایر وفادار باقی ماند. در این میان با ترس‌‌هایی نیز مواجه بود ولی در نهایت ایمانش رشد بیشتری نمود و او را تبدیل به واعظی کرد که خدا در ابتدا مدنظر داشت.

در سال ۱۹۹۳ جویس و همسرش هدایایی جمع‌‌آوری نمودند تا بتوانند در هوای آزاد مطالعه کتاب‌‌مقدس هفتگی را برگزار کنند. این همان قدمی بود که جویس باید برمی‌‌داشت تا به تحقق دعوت الاهی کمک کند. دعوتی که از سال ۱۹۷۶ نسبت بدان وفادار مانده است. مردم او را بسیار زیاد دوست داشتند. هدایا برای حمایت او فراهم ‌‌شد و بزودی جلسات هفتگی تبدیل به جلسات روزانه گردید که با فیلمبرداری نه تنها به تمام نقاط آمریکا بلکه به تمامی جهان ارسال می‌‌شد. حضور بیشتر او در قارۀ آسیا بود. برنامه‌‌های او به ترکیه، سوریه، بنگلادش، بوتان، هند، نپال، پاکستان، تایلند، کامبوج، هنگ‌‌کنگ، اندونزی، کره جنوبی، قرقیزستان، مغولستان، فیلیپین، سری لانکا و تایوان ارسال می‌‌شد. کلام خدا از طریق او عمل می‌‌کرد و او در همه نقاط جهان در حال تعلیم بود و چنین خدمت وسیعی پاسخ و عکس‌‌العمل مناسبی نیز در بر داشت. در یک ماه تنها حدود ده هزار نامه از کشور هندوستان دریافت می‌‌کرد که مردم از اعمال عجیب خدا برایش نوشته بودند. همچنین موفقیت برنامه‌‌های تلویزیونی او را به واعظی محبوب تبدیل کرده بود و همچنین یک نویسندۀ پرکار. زنی که در ۱۸ سالگی مدرسه را ترک کرده و هیچگاه به دانشگاه نرفته بود، در حدود ۵۰ کتاب نوشته بود که بعضی از آنها در مجله نیویورک تایمز به‌‌عنوان پرفروشترین کتاب انتخاب شده بود. از کتابی به نام BattlefieldOfTheMind تابحال میلیونها نسخه به فروش رسیده است.

دیگر مشکلات سپری شده بود و روزهایی فرارسیده بود که صدها نفر در جلسات جویس مایر شرکت می‌‌کردند. اغلب در کنفرانس‌‌هایی صحبت می‌‌کرد که هزاران نفر مشتاقانه در آن شرکت می‌‌کردند. شنوندگان از او لذت می‌‌بردند، و جویس هم از دادن تعلیم به آنان لذت می‌‌برد. او می‌‌توانست اینک به گذشته بنگرد و در گذر سختیها و مشکلات شکرگزار باشد. خدا از او دعوتی به‌‌عمل آورد و او نسبت به دعوت خدا وفادار باقی ماند. در سال ۱۹۷۶ او ایمان داشت که خدا او را برای خدمت موعظه فراخوانده است. زندگی او ما را به چالش می‌‌طلبد که نسبت به دعوتی که خدا از ما کرده است همیشه وفادار باقی بمانیم.

 
حمایت همسرش، دیوید مایر

زندگی جویس مایر همچنین چالشی است برای شوهران و زنان که اگر دعوتی از خدا دارند باید مورد حمایت کامل همسر خود قرار گیرند. اگر دیوید مایر در کنار او نبود اینک جویس مایر را چنین واعظ موفق و محبوبی نمی‌‌دیدیم. دیوید ایمان ضعیف او را با حمایتش تقویت کرد و زمانی که جویس تعلیم کلام خدا را آغاز نمود در کنارش ایستاد. امروز دیوید مایر مسئول رسیدگی به حسابهای مؤسسه خدماتی بزرگی است که توسط همسرش در حال انجام است.

البته حمایت از جویس مایر چندان هم ساده نبود. در ۲۰ سالگی مملو از خشم و غضب بود و هرگاه به‌‌یاد می‌‌آورد که از پدر و همسر سابقش چه رنج‌‌هایی دیده دریایی از خشم و نفرت قلبش را پر می‌‌کرد. ایمانش در ۹ سالگی فراموش‌‌نشدنی است ولی نشانه‌‌های زیادی از  یک پیرو حقیقی عیسی مسیح  در او وجود نداشت و این برای شوهرش چندان مطلوب نبود. او زنی بود که همچون دیگران از فرمول‌‌های زمانه پیروی می‌‌کرد. وقتی همه چیز بر وفق مرادت نیست همچون آتش شعله‌‌ور شو و دیگران را نیز بسوزان! و او اینکار را می‌‌کرد. همچنین زمانی که دلواپس و نگران بود از صحبت با همسرش خودداری می‌‌کرد و در انزوای کامل فرو می‌‌رفت. این عکس‌‌العمل‌‌ها به مدت ۶ سال ادامه داشت. ولی در اغلب آن لحظاتِ پر فراز و نشیب دیوید همچنان همسرش را دوست داشت و به او عشق می‌‌ورزید و در چارچوب عشقی که منشأ آن خداوند بود ایمان زخمی و کم‌‌رمقِ جویس را با حمایت و عشق خود بهبود می‌‌بخشید.

دیوید در زمان تعلیم کتاب‌‌مقدس بطور کامل در کنار جویس قرار داشت و این چیزی نیست که اکثریت مردان آن را براحتی انجام دهند. در ابتدا این اعتقاد کلیسای ‌‌آنها بود که تعلیم و موعظه زنان را مجاز نمی‌‌دید و دیگری مسائل خانوادگی بود. در دهه ۸۰ جویس و همسرش چهار فرزند داشتند. دیوید می‌‌توانست چنین ایرادی از همسرش بگیرد که بچه‌‌ها به یک مادر نیاز دارند و نه یک معلم کتاب‌‌مقدس. موضوع مهم دیگر فشار مالی در نتیجۀ هزینه‌‌های زندگی بود. اگر جویس مشغول خدمت خداوند می‌‌شد سؤال این بود که چگونه باید هزینه‌‌ها پرداخت می‌‌شد؟ با توجه به اینکه جویس خودش زنی بود که در مواقع بحران مالی حال و روز خوشی نیز نداشت. دیوید می‌‌توانست شانه‌‌های خود را در اینگونه مواقع بالا بیندازد و بگوید که او مقصر این شرایط مالی نیست و این می‌‌توانست جویس را ناراحت‌‌تر و پریشان‌‌تر کند. همچنین برای مردان ساده نیست که ببینند همسرشان محبوبیت جهانی دارد و هر روز بیشتر و بیشتر مورد تحسین و تعریف قرار گیرد، مخصوصاً در خدمتی که بیشتر در تخصص مردان است! اما دیوید در تمامی این چالش‌‌ها در کنار همسرش ایستاد و مطمئناً خدا نیز در برخورد و حالت جویس نسبت به فداکاری‌‌های شوهرش تغییرات لازم را ایجاد نمود.

همچنین زمانی که جویس تصمیم گرفت خدمت خود را به‌‌صورت مستقل اداره کند نه تنها دیوید او را به اینکار تشویق نمود بلکه مواظب مسائل مالی و هزینه‌‌ها نیز بود . وقتی که جویس بر این اعتقاد بود که دعوت خدا این است که در تلویزیون نیز برنامه تعلیمی داشته باشد این دیوید بود که با حامیان مالی تماس گرفت و آنها را برای کمک‌‌های بیشتر ترغیب نمود. همچنانکه خدمت جویس مایر وسیع‌‌تر می‌‌شد، دیوید به حساب و کتابها رسیدگی می‌‌کرد که در خدمت مسیحی بسیار کار مهم و اساسی است. زیرا بدون چنین نظارتی کار خدمت خوب پیش نخواهد رفت و بقای چندانی نخواهد داشت. دقت دیوید به‌‌صورتی بود که وقتی یکی از سناتورهای آمریکایی در مورد وضعیت مالی و پرداخت مالیات  و حسابهای برنامه‌‌های تلویزیونی تحقیقات مفصلی را آغاز کرد در خدمت جویس مایر هیچ سوءاستفاده مالی یافت نشد و از این نظر هیچ لکه‌‌ای بر مؤسسه خدماتی او قرار نگرفت. جویس مایر از این موضوع سربلند بیرون آمد و این به‌‌خاطر صداقت و مسئولیت‌‌پذیری شوهرش بود. تا به حال به دو پایه  که رمز موفقیت جویس مایر بوده پرداختیم یعنی وفاداری نسبت به دعوت خدا و حمایت همسرش و اینک به قسمت سوم یعنی شیوه صادقانه و واقع‌‌بینانه او در تعلیم کتاب‌‌مقدس می‌‌پردازیم.

 
صداقت در تعلیم

در تمامی نقاط جهان اعتیادی نسبت به شنیدن موعظه‌‌های جویس مایر وجود دارد.‏ ‏اگر مردم نتوانند شاهد برنامه تلویزیونی او باشند آن را ضبط می‌‌کنند. زیرا او امیدی را که در  پیام کتاب‌‌مقدس وجود دارد به زندگی روزانه مردم مرتبط می‌‌کند. او بسیار ساده صحبت می‌‌کند و حقایق کلام خدا را به‌‌طرز کاملاً قابل فهمی بیان می‌‌کند. لباس‌‌ او مثل برخی از واعظان شفادهنده پرجلال نیست که چشمها را خیره کند. حالات و حرکات عجیب و غریبی از خود بروز نمی‌‌دهد تا دیگران را تحت تأثیر ظاهر خود قرار دهد. او خوب می‌‌پوشد، معمولی قدم می‌‌زند و خیلی راحت با شما صحبت می‌‌کند، گویی در آشپزخانه خانه‌‌اش در سنت‌‌لوئیس کنارش نشسته‌‌اید و او با شما کلامی دارد. صحبت‌‌هایش خالی از طنز نیست ولی نه مثل یک کمدین که تنها هدفش این است که لحظاتی شما را بخنداند. زیرا به محض اینکه صحبت می‌‌کند خودتان پی می‌‌برید که می‌‌خواهد در باره موضوعی جدی صحبت کند. سادگی بیان و همچنین ارتباط دادن کلام خدا به زندگی روزمره او را محبوب بسیاری منجمله زنان نموده است.

کاملاً واضح است که او خود را برای تعلیم کلام آماده کرده است. اما برایش فرق نمی‌‌کند که در حضور هزاران نفر صحبت کند یا در حضور تعدای قلیل مانند سالها پیش که خدمتش را در گروه خانگی شروع کرده بود. مردم از شنیدن پیامهای او که بسیار عملی و کاربردی است لذت می‌‌برند. او نکات عملی یک زندگی شاد و موفق مسیحی را بسیار جالب تعلیم می‌‌دهد. او در سخنانش به رفتار و اخلاقیات توجه خاصی دارد و اینکه یک مسیحی سرسپرده نیازمند انضباط در زندگی خود است تا بتواند افکارو شیوه‌‌های منفی را که مانع رشد شخصیت اوست شناسایی کند و از آنها دست بکشد. البته او به دنبال تعلیم تکنیک‌‌های تلقین افکار مثبت نیست، بلکه تعالیم مثبت‌‌نگری او بر پایۀ کلام خدا قرار دارد که ما را بدان تشویق می‌‌کند (فیلیپیان ۴:‏۸).

نکته دیگری که او را به واعظی برجسته تبدیل نموده صداقت او در بازگویی زندگی خودش هست. همانطور که گفتم صحبتهایش به این می‌‌ماند که در آشپزخانۀ منزلش نشسته باشید و برایتان صحبت کند. البته خیلی از این وقایع زندگی چندان هم خوشایند نیست. بازگشت به گذشته به معنی پرده‌‌برداری از وقایع تلخ و اندوهباری است. شرح کودکی دردناکی که داشته و سوءاستفاده‌‌هایی که پدرش و همسر سابقش از او کرده‌‌اند چندان هم ساده نیست. کشمکش‌‌هایش در زندگی، چالش‌‌های خانوادگی و کلیسایی و همچنین سخن از آنچه او را به خود مجذوب می‌‌کرده و باعث لذت او از دنیای گناه‌‌آلود می‌‌شده است نیز می‌‌تواند پرده از اسراری بردارد که دوست نداریم دیگران از آن آگاه شوند. ولی در شنیدن صحبت‌‌های جویس مایر حس می‌‌کنید که با شخصی عادی روبرویید، شخصی همچون خودتان که با تمام ضعف‌‌ها و نقاط قوت خود ایستاده ولی در موقعیتی که پیامی از کتاب‌‌مقدس برایتان دارد. او همچون همۀ ما ظرفی است خاکی که گنجینه‌‌ای را در خود پنهان دارد. اما ظرفی خاکی که تلاش می‌‌کند تا جذابیت گنج را بیشتر از دیگران نشان دهد. هنگام شنیدن پیامش به این فکر می‌‌کنیم که اگر این پیام در زندگی جویس عمل کرده است چرا در زندگی من نکند! حتماً قادر است که در زندگی ما نیز عمل کند.

یکی از نکاتی که باید در پایان بدان اشاره کنیم و باعث جلال نام خداوندمان نیز می‌‌شود این است که چندی پیش پدر جویس که  سالها او را مورد سوءاستفادۀ جنسی قرار داده بود به مسیح ایمان آورد و تعمید گرفت. با اینکه پدرش از وضعیت جسمانی خوبی برخوردار نیست ولی جویس او را به ایالت میسوری نقل مکان داده تا بتواند بیشتر مراقب او باشد. خدا را برای بخششی که در قلب جویس مایر نسبت به پدرش انجام داد شکر و سپاس می‌‌گوییم.

 جلال بر نام خداوند عیسای مسیح باد.

 

نقل از : http://www.kalameh.com/Pages/ArticleDetails.aspx?ArticleId=1811

خدایا ...
تو زیباترین، ﺣﻀﻮﺭ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻨﯽ ...
ﻭ ﻣﻦ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ...
.
ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﺁﺑﯽ ﺁﺳﻤﺎﻧﺖ ...
ﺑﻪ ﺍﺟﺎﺑﺖﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﻤﺎﺭﺕ ...
ﺑﻪ ﺑﺨﺸﺶﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪاﺕ ...
.
ﺧﻮ ﮔﺮﻓﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﮔﻠﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻣﯽ‌ﻓﺮﺳﺘﯽ ...
ﺑﻪ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﺪﻫﯽ ...

 ﺧﺪﺍﯾﺎ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﻌﺎﺩﻟﻪﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻧﻪ ﻏﺼﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ براﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﻫﺎﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪﻫﺎ...

ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ: ﭼﺸﻤﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﺭﯼﺷﺪﻥ ﻭ گیاهان ﺩﺭ ﺳﺒﺰ ﺷﺪﻥ ﻣﻌﻨﯽ ﭘﯿﺪﺍ می‌کنند.
ﮐﻮﻫﻬﺎ ﺑﺎ ﻗﻠﻪﻫﺎ ﻭ ﺩﺭﯾﺎﻫﺎ ﺑﺎ ﻣﻮﺝ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ...
ﻭ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﺑﺎ عــــــشـــــق ...
.
ﭘﺲ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭ
 ﻋﺸﻘﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ آﻥ ﺟﺎﯼ ده أمين🙏...

▪️▪️▪️ترس▪️▪️▪️
يكي از مشكلاتي كه به اصطلاح عاميانه در بين زنها شايع تر هست ترس است
هرچند كه اين كلمه شامل تمام افراد بشر ميشود
ترس را نمی شود در زندگی نادیده گرفت زیرا اغلب زندگی ما را تحت تأثیر قرار می دهد.  ترس می تواند بعنوان نیروی بازدارنده باشد و  نگذارد ما حرکت کنیم. خداوند روح ترس را به ما نداده است که ما را بترساند تا مانع از انجام کاری بشود. خدا  از طریق مشورت ما را در مسیر درست هدایت می کند.
ترس های بسیاری در زندگی شما می تواند وجود داشته باشد که آرامش را از شما گرفته است. انسان برنامه ها و آرزو هایی در دل خود دارد که فکرِ به نرسیدن به آن ترس را تولید می کند.  وقتی تمامی توکل و اطمینان را بر خود و قوت خود می گذاریم و راههای خود را تسلیم به خدا نمی کنیم این اتفاق می افتد.   دلیل تسلیم نکردن برنامه های خود به خدا از عدم شناخت و اعتماد شما به خدا می آید و اینکه هنوز دوست دارید آنچه  که شخصا تصمیم گرفته اید را بدون مشورت با خدا را انجام دهید.
نفس انسان مایل است به خواسته هایش برسد که اغلب راهی که دل انسان دوست دارد  برود، موافق دل خدا نیست، و در نتیجه مجبور هستید که به تنهایی آن راه را بروید.
ترس، آزادی را از شما می گیرد و شادی جایش را به نگرانی و پریشانی می دهد که این از خدا نیست.
خدا زندگی شاد و آزاد برای ما مهیا کرده است. نباید بگذارید که شیطان شما را از طریق خیالات و خواسته های نفس تان را به بازی بگیرد. اگر اعتماد خود را بر خدا و وعده هایش بگذارید و اطمینان داشته باشید که کلام خدا راست است، دیگر شیطان زندگی شما را در ترس نگه نمی دارد. خدا نمی خواهد مانع شود و شما را محروم کند از چیزی، بلکه او پدری است که چیزهای نیکو را از فرزندانش دریغ نمی کند. کلام خدا می گوید شیطان دزد است، پس او آمده از طریق ترس، وعده های خدا را از شما بدزدد و مانعی برای شما باشد. شما باید بدانید  فکر و خواسته خدا برای زندگی شما چیست و از وعده های خدا آگاه باشید وگرنه شیطان به راحتی آن را می دزدد و یا پیشنهادی دروغین و کذب به شما می دهد که خودِ رسیدن به پیشنهاد  شیطان پر از ترس و اضطراب است و در نهایت چیزی را که شیطان داده باشد و با ترس به آن رسیده اید، با بی رحمی از شما پس می گیرد تا زندگی شما را خراب تر کند.
هرکسی می تواند در خدا اعتماد کند و خیالش آسوده باشد چیزی را که خدا می دهد، هرگز پس نمی گیرد، خدا محبتی برای ما نمی کند و بعد ما را بترساند که اگر این کار یا آن کار را نکردی، آن را پس بگیرد. در فیض و رحمت خدا، هرگز ترس نیست. به خدا کاملا اعتماد کنید و نگذارید در طریق هایی که از خداست، ذره ای ترس در دل شما بیاید. آمین 🙏🏻

📕 بعنوان يك زن
همواره از دگرگونی‌ها استقبال کن، حتّی شده دگرگونی در آرایش موها یا رنگ و مدل لباس‌هایت. چون دگرگونی، تو را که در بند ذهنیّت کهنه‌ای، تازه می‌کند.

ممکن است تغییر کردن و تغییر دادن کمی دشوار باشد، به ویژه تغییر دادن نگاه و الگوهای ذهنی دیگران! با وجود این، تو نمونه‌ای زنده باش برای آن‌ها. دگرگونی مثبت تو، به آن‌ها شهامت می‌بخشد.

خدا طبیعت را الگوی ما قرار داده است: دگرگونی فصل‌ها، دگرگونی برگ‌ها، گل‌ها، حیوانات، شکوه عارفانه‌ی ابرها، آسمان، ماه، خورشید، زمین، کوه‌ها و دریاها.

در همین لحظه که ما سرگرم گفت و گوییم، همه‌چیز در حال  دگرگونی‌ست. حتی اگر امروز دردی و رنجی و اندوهی داری، باید بدانی که این‌ها تا ابد ثابت نمی‌مانند. حتّی شادمانی امروز تو نیز ثابت نیست و دستخوش دگرگونی‌ست.

به جای چسبیدن به آنچه پیش روی توست و به جای تمنّای نگه داشتن آن‌ها، لحظه‌ی حال را کامل و تمام زندگی کن!

دگرگونی چیزی نیست جز روندی که طی آن، ما مدام خود را عوض می‌کنیم و پیش می‌رویم. وقتی شجاعانه با چالش دگرگونی مواجه می‌شوی و از آن نمی‌ترسی، دگرگونی هم مثل سیمرغ حق، بال‌های خود را در اطراف تو پهن می‌کند. بعد، همین سیمرغ حق است که زندگی تو را تحت حمایت بال‌های لطف خویش می‌گیرد...

خداوند روح القدس ،همیشه اماده است تا مارا یارومددکار ومشاور باشد اوست که مارا به شباهت مسیح میکند

ناهيد/علي اكبري

Template Design:Joomla